بدون شرح!

ای وام مادرم!

آناای توپراقین آلتیندایاتان تاج سریم
ای بلانازل اولان وقتیده محکم سپریم
ایکی دنیاده آدین مایه ی عزتدی منه

قبروون اوستی یامان گونده پناهیمدی منیم

شعر از : محمود حیدری پور

گل سرخی برای تو

تقدیم به مستانه 

سفیر غریب

تنها مانده بود 

تنها و بی کس در کوچه های غریب شهر نفرین شده

همه آنها که تا دیروز گرداگردش را گرفته بودند ،

همه ،"سفیر عشق" را تنها گذاشته و رفته بودند . 

"اشباه الرجال" هر یک به بهانه ای سفیر عشق را تنها گذاشته و به کنج عافیت خزیده بودند.

هر یک به بهانه ای 

برخی به امید سیم و زری ، بعضی به خاطر ترس تیغ و خنجری و گروهی به امید صله ای و سمتی!

"بی وفایان بزدل"  کوفه یک جانبه عهد خویش با "فرستاده" امام عشق گسسته بودند 

و اینک مسلم بود و یک کوفه بی وفایی ، 

مسلم بود یک کوفه نیرنگ و دغلبازی

مسلم بود و غرقاب تنهایی و بیکسی 

"بی وفایی" از در و دیوار شهر بالا می رفت 

انگار کن از آسمان باران غم می بارید 

مسلم تنها بود 

کوچه های تنگ کوفه بوی وحشت و اختناق می داد

درها همه  به روی مسلم بسته بود

یک "مرد " در شهر نبود

شهر "خالی" بود انگار 

تنها مسلم بود و بس

"مرد" تنها 

در غروب تنگ به هر کوچه که سرک می کشید 

غم بود و ماتم 

مسلم دلش گرفته بود

نه برای مظلومیت خودش بلکه برای امام مظلومی که در "راه" بود

مسلم دل دریائی اش پیش امام بود 

برای تنهایی خودش بیمناک نبود ، در اندیشه بی کسی امام بود 

غریب کوفه دلش گرفته بود .

هر چند آهنگ شهادت کرده بود اما دلش پیش سالار عشق بود

انگار کن فردا را می دید و قتلگاه کربلا را و امام عشق را و غارت خیام را ، 

سرنگونی بیرق قمر بنی هاشم را و تنهایی سجاد (ع) را 

مسلم تنها بود و به تنهایی به تنهایی امام می اندیشید

غریب کوفه عاقبت نتوانست تحمل کند غم تنهایی امام را 

عاقبت دل به طوفان سپرد و سر به شمشیر کوفیان بی وفا بخشید 

تا اولین قربانی امام عشق باشد

و این چنین بود که "محرم" آغاز شد.



نامه

یا لطیف

نیمه دیگر من

سلام

بی مقدمه می نویسم:

کو دوستی که بی هراس از ملاحظه و ترس و لرزی ، سر به شانه های صبورش بگذاری و دل سیر گریه کنی؟

کو آن رفیق درد آشنایی که بی توجه به حرف و حدیث ها و نیش ها و کنایه ها، چشم در چشمش بدوزی و سربلند کنی و با صدایی رسا درد دل کنی؟

کو آن اشنای محرمی که بی باک و مغرور، بی هیچ تر س و واهمه ای و بی هیچ قید و بندی ، عقده دل بگشایی و بر دامن مهربان و صبورش صد گل گریه بیاویزی؟

کو آن عزیز صبور و پر حوصله ای ، مهربان رازداری که جرات کنی و از دلتنگی ها و تنگدستی ها و بیچاره گی ها و مهمتر از همه از بی مهری ها و نا"برادری" ها و ناهمراهی گلایه کنی و بی هیچ ملاحظه و آداب و ترتیبی حرف دل بازگویی ، آنچنان که هستی ، نه آنچنان که می نمایی!

کو آن عزیز خوش فهم و خوش فکری که در حضور گرم و آرامش بخش اش ، از نداشته هایت، از غرور مجروحت ، از تنهائیت ، از آرزوهای دور و درازت ، از عشق و علاقه ات و مهمتر از همه از بود و نبودت سخن به میان آوری و در آغوش بی ریایش دمی بیاسایی؟

عزیز من :

کو آن عشق مقدس و پاک و بی نیازی که بی پرداخت بهایی ، قولی و شرطی از چشمه جوشانش ، در حد "سیراب " شدن بنوشی و آرام بگیری ؟

جان من ... کو آن ...

قربانت – هیجدهم آبان 1389


 پی نوشت اول: این نامه نه چندان قدیمی، گویای احوال این روزهای من است. این نامه دوست داشتنی را امروز از میان یادداشت های پراکنده ام پیدا کردم تا به نوعی وضع و اوضاع کنونی خود را بازگو کنم. این نامه کوتاه ، نکات ریز فراوانی دارد که تک تک آنها قابل تامل و تعمق است. 

مستانه من ! چون این روزها دستم به قلم نمی رود، این نامه قدیمی را از من قبول کن. باشد که دل بی قرارم کمی التیام یابد.                                                     همیشه به یادت 

پاییز - فصل عاشقی

لحظه های کاغذی

به بهانه سالروز کوچ ناگهانی قیصر امین پور


خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری



پاییز؛ فصل عاشقی ها-2

پاییز ؛ فصل عاشقی ها-1

خداحافظی

به دوست صمیمی : علیرضا مرجانی

باران باشد 

تو باشی 

یک خیابان بی انتها باشد...

به دنیا می گویم .. خداحافظ!

شعر " گروش عبدالملکیان

سپیده!

                                                تقدیم به عزیزم: علی شادمانی 

تاریک ترین زمان شب، نزدیک ترین زمان به سپیده صبح است.