یا لطیف

نیمه دیگر من

سلام

بی مقدمه می نویسم:

کو دوستی که بی هراس از ملاحظه و ترس و لرزی ، سر به شانه های صبورش بگذاری و دل سیر گریه کنی؟

کو آن رفیق درد آشنایی که بی توجه به حرف و حدیث ها و نیش ها و کنایه ها، چشم در چشمش بدوزی و سربلند کنی و با صدایی رسا درد دل کنی؟

کو آن اشنای محرمی که بی باک و مغرور، بی هیچ تر س و واهمه ای و بی هیچ قید و بندی ، عقده دل بگشایی و بر دامن مهربان و صبورش صد گل گریه بیاویزی؟

کو آن عزیز صبور و پر حوصله ای ، مهربان رازداری که جرات کنی و از دلتنگی ها و تنگدستی ها و بیچاره گی ها و مهمتر از همه از بی مهری ها و نا"برادری" ها و ناهمراهی گلایه کنی و بی هیچ ملاحظه و آداب و ترتیبی حرف دل بازگویی ، آنچنان که هستی ، نه آنچنان که می نمایی!

کو آن عزیز خوش فهم و خوش فکری که در حضور گرم و آرامش بخش اش ، از نداشته هایت، از غرور مجروحت ، از تنهائیت ، از آرزوهای دور و درازت ، از عشق و علاقه ات و مهمتر از همه از بود و نبودت سخن به میان آوری و در آغوش بی ریایش دمی بیاسایی؟

عزیز من :

کو آن عشق مقدس و پاک و بی نیازی که بی پرداخت بهایی ، قولی و شرطی از چشمه جوشانش ، در حد "سیراب " شدن بنوشی و آرام بگیری ؟

جان من ... کو آن ...

قربانت – هیجدهم آبان 1389


 پی نوشت اول: این نامه نه چندان قدیمی، گویای احوال این روزهای من است. این نامه دوست داشتنی را امروز از میان یادداشت های پراکنده ام پیدا کردم تا به نوعی وضع و اوضاع کنونی خود را بازگو کنم. این نامه کوتاه ، نکات ریز فراوانی دارد که تک تک آنها قابل تامل و تعمق است. 

مستانه من ! چون این روزها دستم به قلم نمی رود، این نامه قدیمی را از من قبول کن. باشد که دل بی قرارم کمی التیام یابد.                                                     همیشه به یادت