پسر ایران

مردد بودم که کتاب را بخرم یا نه!

عاقبت هم مثل همیشه آنقدر این پا و آن پا کردم که کتاب را نخریدم و با " نورالدین پسر ایران " خداحافظی کردم. راستش دلیل اصلی نخریدن کتاب هم اول، جیب خالی ام بود! . دوم حجم بالای کتاب و سوم تعداد کتاب هایی که در کتابخانه ام در صف مطالعه هستند. آن روز گذشت تا اینکه امروز تقریظ مقام معظم رهبری را بر این کتاب دیدم. با این عنوان که : " این نیز یکی از زیباترین نقاشیهای صفحه‌ی پُرکار و اعجاز گونه‌ی هشت سال دفاع مقدس است." حالا تصمیم گرفته ام که کتاب را در اسرع وقت تهیه کنم .

البته این روزها دلم لک زده برای کتاب های سرداران استان کرمان و سیستان و بلوچستان به ویژه کتاب ارزشمند عارف نامدار سردار محمد حسین یوسف الهی.

دعا کنید فرصتی پیش بیایید تا تهیه  و مطالعه این کتابها برای حقیر میسر شود. 

راستی یادم رفت بگویم که کتاب " نور الدین پسر ایران" خاطرات سید نورالدین عافی است؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که  در گردان‌های خط‌‌شکن لشکر 31 عاشورا به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته در جبهه‌ها حضور داشته و بارها مجروح شده است.

التماس عاشقانه


گلوله‌ي توپ 106 بلندتر از قد او بود. گفتم: «چه جوري اومدي اين‌جا؟» گفت: «با التماس»
گفتم: «چه جوري گلوله‌ي توپ رو بلند مي‌كني مي‌آوري؟» گفت: «با التماس»، گفتم: «مي‌دوني آدم چه جوري شهيد مي‌شه؟»
گفت: «با التماس و رفت».
چند قدم برگشت گفت: «اگر شهيد شدم، شما دست از راه امام برندارين».
وقتي آخرين تكه‌هاي بدنش رو تو پلاستيك ريختم، فهميدم چه‌قدر التماس كرده بود براي شهادت.

منبع: مجله جاودانه ها

یا امام رضا