14 شهیدی که هرکدام یک بند از دعای توسل را خواندند و پر کشیدند


حماسه آفرینان عملیات والفجر 8

یادمان 14 شهید دسته اخلاص گردان حمزه سیدالشهدا(س)


خبرگزاری دفاع مقدس: اسم دسته شان «دسته يك» بود ؛ كارشان هم «يك». توي گردان حمزه سيدالشهدا(س) براي خودشان اسم و رسمي به هم زده بودند. مسئولشان هم محسن گلستاني بود. بس که ريزه ميزه بودند، دسته‌شان به دسته «کودکستان گلستاني» معروف شده بود. قبل از شروع عمليات والفجر ۸ دعاي توسل جانانه‌اي خواندند و بعد به طرف خط حرکت کردند. چهارده نفر از بچه‌هاي دسته هر کدام يک بند از دعاي توسل را غريبانه زمزمه كردند. چهارده بند، چهارده نفر! شب ۲۴ بهمن (شب عمليات) به همراه بچه هاي لشكر 27 محمد رسول الله(ص) به خط زدند. «آن شب، آتش دشمن زياد بود و اين آتش براي 14 تن از بچه‌هاي دسته يک گلستان شد.»آن شب ۱۴ پرستوي عاشق غريبانه پر کشيدند و آسماني شدند. به بهانه بيست و هشتمين سالگرد عمليات غرور آفرين والفجر 8 فرازهايي از زندگي 14 مهاجر عاشق را مرور مي كنيم.

***

شهيد محسن گلستاني

روزي كه شهيد شدم،‌روز عروسي من است

آقا محسن اهل شهرستانک شهریار بود. از 12 سالگي، هم درس مي‌خواند و هم در كارگاه پشم­بافي کار مي‌کرد. پدرش هم كارگر پشم بافي بود. چند مدتي هم رفت سراغ صافكاري و نقاشي ماشين. خبره اين كار بود. به درس خواندن هم علاقه زيادي داشت. طوري كه معلم ها هميشه از تيز هوشي و پشتكارش حرف مي زدند. در يك كلمه، خيلي«آقا» و دوست‌داشتني بود. آقا محسن لباس ساده مي‌پوشيد و کم غذا مي­خورد. به ورزش خيلي علاقه داشت. گاهي بوکس کار مي‌کرد، گاهي فوتبال.انصافاً‌ فوتبالش خوب بود. بارها در مسابقات فوتبال جايزه گرفته بود. به کارهاي هنري هم علاقه داشت. با ميخ و مقداري سيم و تخته يك سنتور درست كرده بود؛ هر وقت دلش مي گرفت، ‌سنتور مي زد. در بحبوحه جنگ رفت جبهه و در عمليات والفجر ۴ از ناحيه کتف و سينه مجروح شد. در عمليات بدر نيز صورت و چشم و گوشش را ترکش گرفت. به خاطر سابقه حضور در عمليات هاي مختلف، به عنوان مسئول دسته يک گردان حمزه سيد الشهدا (س) انتخاب شد. محسن در لشكر 27 به خاطر خواندن دعاي صبحگاهي، به برادر «صباحنا» معروف بود. غير از قرائت قرآن و دعاي صبحگاهي، مداحي هم مي‌کرد. صداي خوبي داشت. اهل مشاعره هم بود. گاهي با محسن كربلايي مي نشستند و ساعت ها مشاعره مي كردند. گاهي هم روضه مي خواندند و گريه مي كردند. هميشه شال بلند سياه رنگي دور گردنش مي انداخت كه از امامزاده سبز قباي دزفول خريده بود. قبل از عمليات فاو، خواب شهادتش را ديده بود. مي‌گفت: «روزي که من شهيد شدم، روز عروسي من، آن سنگري که در آن جان مي‌دهم، حجله دامادي من و آن لباسي که به خونم آغشته شود، لباس دامادي من است.» آرزو داشت مانند حضرت فاطمه زهرا (س)شهید شود. همان طور که دوست داشت در عملیات والفجر هشت در جاده ی فاو – ام‌القصر در حالی که دو برادرش حسن و حسین مجروح شده بودند، از ناحیه ی پهلو تیر خورد و در حالی که دست به پهلو داشت در سن 25 سالگی به شهادت رسید. وصیت کرده بود: «از شما مي خواهم برايم مجلسي ساده در شان خودمان بگيريد و خرج هاي اضافي نكنيد. در عوض به محتاجان كمك كنيد.»


از راست به چپ:

ردیف ایستاده: فیاضی، حسین گلستانی، نصیرپور، اعلایی نیا، ؟ ، شهید سیروس مهدی پور، ملکی، ؟، شهید امیر عباس رحیمی، شهید محسن گلستانی

ردیف نشسته: شهید علی قابل، شهید محمد قمصری، بی بی جانی، شهید غلامرضا نعمتی، محمدی ، شهید علی رحیمی(پیش نماز دسته)، شهید محمد امین شیرازی

شهيد علي رحيمي

تمنا دارم كه از نماز دست بر نداريد

روستا زاده بود، ساده و بي ريا. اهل روستاي «ايوق». متولد 5 خرداد 1315. مردي هيکلي، چهارشانه و قوي. پيش از انقلاب سابقه فعاليت سياسي داشت و با نواب صفوي آشنا بود. «علي آقا» عيالوار و دست تنگ بود؛ نان آور سيزده فرزند.  جوان‌تر که بود در نانوايي کار مي‌کرد. وقتي نان به خانه مشتري‌ها مي‌برد، لاي نان‌ها اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني (ره) را جا‌سازي مي‌کرد. وقتي جنگ شروع شد غيرتش قبول نكرد كه توي خانه بنشيند و تنها نظاره­گر جنگ باشد. پيرمرد مبارز بود نه اهل عافيت طلبي. براي همين به جاي خانه‌نشيني، سختي‌ها را به جان خريد و به جبهه رفت. از قضاي روزگار، گذر پيرمرد 50 ساله به «كودكستان گلستاني» افتاد كه ميانگين سني بچه هايش 15 سال بيشتر نبود. پيرمرد پيشنماز دسته شد. کار سازماني اش هم حمل مجروح بود. گاهي براي بچه‌ها خياطي هم مي‌کرد. آرزو داشت با لباس بسيجي شهيد شود، همين‌طور هم شد. شب عمليات، نارنجک پشت سرش منفجر شد و يک ترکش بزرگ به جمجمه‌اش خورد و به آسمان پر کشيد. يازده ماه بعد، پسرش جواد شهيد شد و به او پيوست. چريك پير وصيت کرده بود «اگر توانستيد جنازه حقير را از امام حسين (ع) دور نکنيد. از بچه هايم تمنا دارم كه از نماز دست بر ندارند كه همه اين خونها براي خاطر نماز ريخته مي شود كه نماز انسان ساز است.»

 

از راست به چپ: شهید سعید پورکریم،  اهری ، شهید علی قابل، شهید احمد احمدیزاده

شهيد سعيد پور كريم

شهادت لياقت مي خواهد

فرزند ارشد خانواده بود. چون عيد نوروز به دنيا آمد نامش را «سعيد» گذاشتند. تکيده و لاغر اندام بود با صورتي کشيده. چشماني سياه داشت با ابروهايي پرپشت و موهاي کرکي. آقا سعيد خوش خنده بود حتي در خواب. پدرش پيش از انقلاب سابقه فعاليت سياسي داشته و چند ماهي هم در كميته ضدخرابكاري بازداشت شده بود. سعيد شناگر قابلي بود. قايقراني را هم خوب مي‌دانست. مثل ماهي در آب شنا مي‌کرد. شانزده سال بيشتر نداشت كه شناسنامه اش را دستكاري كرد و با رضايت نامه جعلي برگه اعزام گرفت و رفت جبهه و سر از دو كوهه در آورد. سعيد آرايشگر دسته يك بود. آرايشگري را از پدرش ياد گرفته بود. پدر سعيد مغازه سلماني داشت و موهاي سعيد را هميشه چتري مي زد. قيچي سعيد مال امدادگر دسته بود. هم آرپي‌جي‌زن بود و هم خادم دسته. بيشتر وقت‌ها ظروف کثيف را جمع مي‌کرد و تر و تميز مي‌شست. اجازه نمي داد كسي به ظرف هاي نشسته دست بزند . مي گفت: «ظرف ها هميشه قسمت من بوده و كاري هم نيست كه كسي كمك كند». سعيد پورکريم با اکبر مدني هر دو خادم دسته بودند و خيلي به هم علاقه داشتند. مي گفت: « شهادت لياقتي مي خواهد كه نه هر كس آن را داراست و نه هر كس شايسته آن . پس خدايا لياقت شهادت نصيبم كن.» توي عمليات والفجر 8 تركش به ران پاي سعيد خورد و به آرزوي خود رسيد و مدال شهادت گرفت. پدرش آروز داشت كه روز دامادي سعيد خودش شانه و قيچي بردارد و موهاي آقا داماد را مرتب كند. جنازه سعيد كه آمد آقا مصيب دستي به موهاي خوني سعيد كشيد و ... توي وصيت نامه اش نوشته : «مادرم درود بر تو و مادرهاي ديگر رزمندگان كه چنين فرزنداني را در دامان خود تربيت كرده ايد . اميدوارم كه برادرانم را همچون علي اصغر ها و قاسم ها پرورش بدهي».


شهيد محمد قمصري

مبادا قلب امام را با گريه بشكنيد

يازده مهر 1348در يك خانواده پر جمعيت به دنيا آمد. ششمين فرزند خانواده بود. محمد به درس خواندن علاقه زيادي نداشت اما در عوض كشته مرده ورزش بود. عاشق پينگ‌پنگ، دوچرخه‌سواري و فوتبال. با اينكه چپ دست بود اما در بازي پينگ پونگ به خاطر مهارت ويژه اش حريف نداشت. سرش به درس و ورزش گرم بود كه امام اعلام كرد بايد جوان ها جبهه ها را پر كنند. پس از اين ماجرا محمد مدرسه را رها کرد و رفت جبهه و سر از گردان حمزه سيد الشهدا(ع) در آورد. در اثر همنشيني با بچه‌هاي درسخوان دسته يک، به درس و مشق علاقه‌مند شد. هم درس مي‌خواند و هم کمک تيربارچي دسته يك بود. گاه و بيگاه هم با گلاب قمصر، بچه‌هاي دسته را حسابي خوشبو مي‌کرد. در شب عمليات ترکش، شاهرگ پايش را قطع کرد و از شدت خونريزي به شهادت رسيد. محمد هنگام شهادت ۱۶ سال بيشتر نداشت. پيکر مثل گلش را با گلاب قمصر كاشان شستشو دادند و در بهشت زهرا به خاک سپردند. در وصيت نامه‌اش نوشته: «راضي نيستم در نبودن من گريه كنيد. مبادا دشمنان را خوشحال كنيد. مبادا قلب امام را با گريه بشكنيد. اگر من پايم را جاي پاي حسين بن علي (ع) و يارانش مي گذارم فقط براي خاطر خداست.» آقا محمد در پايان وصيت نامه اش خطاب به دبيران خود هم نوشته: «از شما مي‌خواهم که به خوبي درس بدهيد… درس شهادت و ايثار و وطن‌داري بدهيد.»


شهيد اكبر مدني

فقط براي رضاي حق طلب شهادت کردم

سوم شهريور 1348 در روستاي چهل‌رز محلات به دنيا آمد اما در محله نظام آباد تهران قد کشيد و بزرگ شد. اكبر چهارمين فرزند خانواده بود. از بچگي عاشق كشاوررزي و باغباني بود.به فوتبال هم خيلي علاقه داشت. طرفدار پر و پا قرص تيم استقلال بود. كلاس دوم متوسطه را تازه شروع کرده بود که شناسنامه‌اش را دستکاري کرد و رفت جبهه. ابتدا به کردستان اعزام شد. اولين حقوقش را که گرفت نيمي از آن را به فقرا بخشيد. مرحله بعدي به گردان حمزه سيد الشهدا (ع) پيوست. آنجا کمک آرپي‌جي‌زن و خادم دسته يک بود. دوست داشت هر طور شده براي بچه هاي دسته خدمت كند. مخفيانه آفتابه‌ها را پر از آب مي‌کرد. در هر فرصتي دعا و قرآن مي‌خواند. اكبر آرزو داشت در روستاي چهل رز باغ زيبايي داشته باشد و هر درختش را به نام يك شهيد نامگذاري كند. در شب عمليات، کوله مهمات اکبر، آتش گرفت و مظلومانه و بي صدا سوخت و با قلبي سوخته به ملاقات پروردگارش رفت. حالا «محسن گودرزي» دوست زمان جنگ اكبر در روستاي سربند اراك باغي دارد كه هر درختش را به نام يكي از شهداي دسته يك نامگذاري كرده است. اكبر توي وصيت نامه اش نوشته: «اگر من شهيد شدم نه به اين خاطر بود كه اسمي و نامي بجاي بگذارم نه به والله اين چنين نبود. فقط براي رضاي حق و تحقق بخشيدن به خون‌هاي پاک شهيدان بودکه از خدا طلب شهادت کردم.»

 

شهيد مسعود علي‌محمدپور اهر

خداوند را شکر کنيد که فرزندتان سعادت شهيد شدن را به دست آورد

مسعود نهم مرداد 1348 در تهران به دنيا آمد. از بچگي جثه‌اي نحيف و لاغر داشت اما مهربان و دوست داشتني بود. در پانزده سالگي به عضويت بسيج محله در آمد. مسعود به دليل علاقه زياد رفت سراغ رشته شنا. در شناي قورباغه و كرال مهارت عجيبي داشت. در بحبوحه جنگ، شناسنامه اش را دستكاري كرد و رفت جبهه. چون پدرش پزشكيار بود رسته امدادگري را انتخاب كرد. البته از بچگي به رشته پزشكي علاقه مند بود. در عمليات بدر به عنوان امدادگر حضور داشت. در همين عمليات به شدت زخمي شد. از ناحيه سر و جمجمه ضربه سختي خورده بود. گاهي شبها از سر درد شديد خوابش نمي‌برد. هميشه از سردرد رنج مي برد. مسعود در اعزام بعدي، گذرش به دسته يک گردان حمزه سيدالشهدا(س) افتاد و کمک آرپي‌جي‌زن دسته شد. در عمليات فاو دو باره جمجمه‌اش شکست. پشت سرش هم زخم عميق برداشت و بالاخره از دروازه شهادت گذر كرد و جواز ملاقات با خالق هستي گرفت. قرآن جيبي و ساعت خون‌آلودش سوغاتي آخر  مسعود بود كه همراه پيكرش به خانواده اش تحويل دادند. مسعود در وصيتنامه اش خطاب به پدرش نوشته: «بايد خداوند را شکر کنيد که فرزندتان در راه اسلام و دين و دفاع از آرمان‌ها، سعادت شهيد شدن را به دست آورد.»

شهيد عربعلي قابل

افتخار كنيد كه در بستر نمردم

توي شناسنامه اسمش عربعلي بود اما بيشتر علي صدايش مي كردند. علي کشتي‌گير قابلي بود. به رشته کشتي علاقه داشت. از فنون کشتي به درستي سردر مي‌آورد. لهجه يزدي داشت. وقتي رفت جبهه آنجا هم با جديت درس مي‌خواند. هميشه چند جلد کتاب درسي در ساکش پيدا مي‌شد. کمک آرپي‌جي‌زن دسته بود. با بچه‌ها کشتي مي‌گرفت. وقتي بچه‌هاي دسته گرسنه مي‌شدند از کيک يزدي و قطاب حرف مي‌زد و بچه‌ها را آرام مي‌کرد. به يادداشت نويسي علاقه مند بود. هر روز اتفاقات مهم را در دفتر كوچكش يادداشت مي­كرد. خودش در دسته يک بود و برادر ديگرش عبدالله در دسته ۳. شب عمليات با هم به خط زدند. با هم جنگيدند و هر دو در يک شب، در يک عمليات زير يک آسمان جاودانه شدند. هر دو در قطعه ۵۳ بهشت زهرا آرام گرفتند. جنازه عربعلي از سينه به پايين سوخته بود. پلاک هم نداشت. بي‌نشان بود. در وصيت نامه اش نوشته: «از اينكه شهيد شدم افتخار كنيد كه در بستر نمردم و با ديده اي باز راه خود را انتخاب كردم و به من گريه نكنيد بلكه بر مولايم حسين (ع) و حمزه سيدالشهدا(س) گريه كنيد كه كسي را نداشت برايش گريه كند.» بعد از شهادت عبداله و علي، خداوند يك پسر ديگر به خانواده قابلي داد كه اسمش را «عبدالعلي» گذاشتند يعني هم عبدالله و هم علي.

 

از راست به چپ:  شهید غلامرضا نعمتی، شهید مهدی کبیرزاده، شهید محسن گلستانی، شهید محمد علیان نژادی، مصطفی عامری، عباس حاجی باقر

شهيد غلامرضا نعمتي

دوست دارم لحظه مرگ قلبم مالامال از عشق باشد

اسمش غلامرضا بود اما مادرش جعفر صدا مي­زد. غلامرضا متولد 22 دي ماه 1347 بود. صورتي كشيده و بيني بزرگي داشت. طرفدار پر وپا قرص تيم ملوان بندرانزلي بود. به فوتبال خيلي علاقه داشت. مي خواست مهندس راه و ساختمان شود. به نقشه‌کشي علاقه‌مند بود. اوقات فراغتش را بيشتر در مسجد محل مي‌گذراند. شب‌هاي ماه رمضان تا سحر در مسجد مي‌ماند و عبادت مي كرد. هنوز پانزده سالش تمام نشده بود که مثل بچه هاي ديگر، شناسنامه اش را دستكاري كرد و برگه اعزام گرفت و با رضايت نامه مادرش رفت جبهه. ابتدا به کردستان اعزام شد. بعد به گردان حمزه سيد الشهدا(س) پيوست. غلامرضا تيربارچي دسته يک بود. در خط پدافندي هم دست از درس خواندن بر نمي داشت. يك دفتر شعر داشت كه توي آن كلي شعر يادگاري نوشته بود. در اردوگاه كرخه با مسعود علي محمد پور اهر قبرهايي كنده بودند به اسم قبرهاي دولوكس؛ شبها مي رفتند آنجا و راز و نياز مي كردند. غلامرضا توي راز و نيازهايش مي گفت: « خداوندا رحمتي كن كه من آنچنان كه تو دوست داري بميرم و در لحظه مرگ قلبم  مالامال از عشق تو باشد.»‌شب عمليات مفقود شد و جنازه‌اش هيچ‌وقت به عقب نيامد. توي وصيت نامه اش نوشته: «مادر هميشه قهرمانم كه همه زندگانيت را در رنج گذراندي تا فرزند خونين كفنت را فداي اسلام نمائيد؛ از تو تقاضا دارم كه در سوگ من صبور باشي.» تنها نشانه باقيمانده از غلامرضا يک قبر خالي در بهشت زهراست. اين قبر خالي مونس تنهايي‌هاي پدر و مادر غلامرضا  است. مادرش مي‌گويد: «هر شهيد خفته در خاک به ويژه شهيد گمنام فرزند من است.»


شهيد مهدي كبير زاده

اميدوارم خداوند مرا به عنوان قرباني قبول كند

نوجواني پر جنب و جوش اما بسيار پيچيده و عميق بود. كنجكاوي اش حد نداشت. سن و سالش كم بود اما هميشه در سوالات اساسي مطرح مي كرد. انگاري پرسش هايش تمامي نداشت. از 10 سالگي دوچرخه سواري مي كرد. چندين بار در مسابقات دوچرخه سواري مقام آورده و جايزه گرفته بود. در هنرستان برق شهيد باهنر (ستارخان) درس مي‌خواند. مهدي دوست داشت مهندس شود. در قرائت قرآن خيلي ماهر بود. چند بار در مسابقات قرآن در مدرسه و مسجد جايزه گرفته بود. هنرستان را رها کرد و رفت جبهه. ابتدا در کردستان طعم جبهه را چشيد و به مذاقش خوش آمد. در اعزام بعدي، از جنوب (دوکوهه) سر درآورد و کمک آرپي‌جي‌زن دسته «کودکستاني‌ها» شد. در واکس زدن مهارت زيادي داشت. «مهدي کبيرزاده» هفته‌اي دو شب با رضا انصاري سي جفت پوتين بچه‌ها را واکس مي‌زدند. خادم دسته بودند. آقا مهدي بچه خالصي بود هميشه مي‌گفت: «تقوا پيشه کنيد و قبل از هر کاري اول ببينيد که آن کار مورد رضاي خداوند هست يا نه و بعد انجام دهيد.». يك بار آنقدر پا پيچ حاج آقا پروازي شد كه با هم رفتند محضر آيت الله حق شناس و دستور العمل گرفتند. حاج آقا حق شناس سه دستورالعمل كوچك به اقا مهدي داده بود: اول اينكه دروغ نگوييد. دوم غيبت نكنيد و سوم قبل از اذان آماده و متوجه نماز باشيد». آقا مهدي در عمليات والفجر 8 تير خورد. تير از پشت كمرش وارد شد و از شكمش در آمد و  بالاخره مزد «سياه كاري!»هايش را گرفت. در وصيت نامه اش نوشته :‌«پدر و مادر عزيزم؛ اميدوارم كه خداوند مرا به عنوان قرباني در جهت رضاي خودش از شما قبول كند و صبر زيادي به شما بدهد . خداوند امانتي در اختيار شما قرارداده است و هر وقت بخواهد از شما مي گيرد. و اجل سراغ هر كس مي آيد. پس چه بهتر كه اجل انسان در راه خدا بسر رسدو ديگر چه سعادتي بالاتر از اين كه انسان براي رضاي خدا جانفشاني كند.»

 

 شهيد اميرعباس رحيمي

ديگر بنده دنيا نخواهم ماند

وقتي به دنيا آمد پدرش به احترام حضرت ابوالفضل العباس(ع) نامش را امير عباس گذاشت. اميرعباس متولد 29 شهريوري 1349 بود. پسري بازيگوش و شوخ‌طبع! در بازيگوشي رودست نداشت. توي شلوغ كاري دست همه را از پشت بسته بود. به خاطر علاقه‌مندي به کارهاي فني و برق، رشته برق را انتخاب کرد و رفت هنرستان. به درس حرفه و فن علاقه خاصي داشت. اتاق كارش هميشه پر بود از  راديوهاي بزرگ و كوچك. دل و روده شان را مي ريخت بيرون و تعميرشان مي كرد. عاشق اين كارها بود. در هنرستان يک ساعت اذان‌گو ساخته بود که حرف نداشت. وقتي عازم جبهه شد گذرش به كودكستان گلستاني افتاد و آنجا ماندگار شد. توي دسته به «برادر مهندس» مشهور بود. صداي سوت خمپاره را به قدري خوب تقليد مي‌کرد که همه را به اشتباه مي‌انداخت. در تقليد صداي اسلحه‌هاي ديگر مثل دوشکا، کلاش و گيرينف هم مهارت خاصي داشت. شب عمليات براي اولين بار بازيگوشي را كنار گذاشت و اين بار زرنگي كرد و از دروازه شهادت گذشت و به آسمان  پر كشيد. در وصيتنامه‌اش نوشته: «نمي‌دانم پس از اين عمليات برايم چه پيش مي‌آيد ولي از خدا مي‌خواهم که اگر باز مرا نگه داشت بداند که ديگر بنده دنيا نخواهم ماند الا به زنجير صبر.»

 

شهيد محمد عليان‌نژادي

مبادا لباس عزا به تن كنيد

26 خرداد سال 1347 در تهران به دنيا آمد. کمي لکنت زبان داشت و بعضي از حروف را سر زباني مي‌گفت. محمد پسري چهارشانه و قوي بود. بيشتر وقتها فوتبال بازي مي كرد. طرفدار دو آتشه تيم شاهين بود. دروازه‌باني‌اش حرف نداشت. هم درس ميخواند و هم ورزش مي كرد. نمره رياضي‌اش هم كه حرف نداشت. به نظم و انضباط زياد اهميت مي‌داد. دانش آموز سوم هنرستان بود كه بي خيال درس و مدرسه شد. مثل بچه هاي ديگر براي رفتن به جبهه شناسنامه اش را دستكاري كرد و سنش را كمي تغيير داد و با اين كلك، بالاخره برگه اعزام گرفت و رفت جنوب. از شانس خوبي كه داشت عضو گردان حمزه سيد الشهدا(س) شد. تخريب‌چي دسته يک. توي دسته محمد را از پوتين‌هاي کهنه و زهوار در رفته‌اش مي‌شناختند. نمره پايش به قدري کوچک بود که هيچ وقت توي تداركات پوتين اندازه پايش پيدا نمي‌شد. شب عمليات ترکش خورد پشت سرش و قفسه سينه‌اش را شکافت. يک تير هم خورد به قلبش. زيارتنامه عاشورا، عکس امام خميني، يک برس طوسي رنگ و جانماز و مهر تنها يادگاري‌هاي محمد بود که با پيکر غرقه به خونش به خانواده سپردند. در وصيت نامه اش به پد رو مادرش سفارش كرده: «مبادا هنگام از دست دادن من لباس عزا به تن كنيد.»


شهید سید حسن رضی نفر سمت راست

شهيد سيد حسن رضي

نمي خواهم وابسته دنيا باشم

پسري مودب، خوش‌اخلاق و آرام بود. سيد حسن از كوتاهي قد رنج مي برد. در رشته علوم تجربي درس مي‌خواند. به تاريخ و ادبيات و حقوق علاقه داشت. مي‌خواست دکتراي حقوق بگيرد و وکيل شود. به رشته کشتي خيلي علاقه داشت. از فنون كشتي حسابي سر در مي‌آورد. در اجراي فن زير يك خم و فتيله پيچ مهارت خوبي داشت. به نقاشي هم علاقه مند بود. بيشتر طبيعت و گل و گياه مي كشيد. دوره دبيرستان، مدرسه را رها كرد و رفت جبهه و به لشكر 27 محمد رسول الله (ص) پيوست و عاقبت به كودكستان گلستاني راه يافت. اغلب عباي کوچکي روي دوش‌ مي‌انداخت و در حسينيه حاج ‌همت نماز مي‌خواند. نماز خواندنش با ديگران فرق مي‌کرد. پدربزرگش از سادات معروف گلپايگان بود. هر وقت نامه‌اي از طرف خانواده به دستش مي‌رسيد بعد از خواندن نامه بلافاصله پاره مي‌کرد. مي‌گفت: «نمي‌خواهم به خانواده وابسته باشم.» توي عمليات ترکش سينه‌اش را شکافت و به شهادت رسيد. وقتي پيکر مطهرش را داخل قبر گذاشتند، قبر از قد و قواره شهيد خيلي بزرگتر بود. وصيت كرده بود: «اين را بدانيد كه حقير و ديگر فرزندانتان امانتي هستند از جانب خدا بدست شما و بايد آنها را به خود او بازگردانيد.»


شهيد سهيل مولايي

فرجام عاشقي شهادت است

سي شهريور سال 1348 به دنيا آمد. فرزند ارشد خانواده بود. پسري زرنگ و درسخوان. چهارم و پنجم دبستان را به صورت جهشي خواند. در دوره راهنمايي خوش درخشيد و رتبه درخشاني كسب كرد. سال سوم دبيرستان، هواي جبهه به سرش زد و آرام و قرارش را گرفت. هر طور شده رضايت پدر و مادرش را جلب كرد و با برگه اعزام رفت منطقه جنوب. بدون طي دوره آموزش نظامي به منطقه عملياتي رفت و از دو کوهه سردرآورد. جزو تدارکات دسته يک گردان حمزه بود. سهيل با بچه هاي دسته كه اغلب هم سن و سالش بودند ميانه خوبي داشت اما با سيروس مهدي پور رابطه اش بسيار صميمي بود. انگاري يك روح بودند در دو جسم. چون دروس رياضي و جبر و مثلثاتش خوب بود با سيروس  معلم سر خانه! دسته بودند و اشکال بچه‌هاي دسته را رفع مي‌کردند. سيروس مهدي پور معلم بود. سهيل با بچه هاي دسته يك در اردوگاه كرخه، روزهاي خوب و به ياد ماندني داشت. از حضور سهيل در دسته، دو ماه بيشتر نگذشته بود كه عمليات والفجر 8 شروع شد. شب عمليات تير سينه اش را شكافت و قلبش از طپش ايستاد و شاهد شهادت را در آغوش گرفت كه  فرجام عاشقي شهادت است. پيکر مطهر  سهيل سرانجام در قطعه ۵۳ بهشت زهرا (س) کنار دوستان ديگرش آرام گرفت تا ياد و نامش براي هميشه در خاطره ها زنده و جاويد باقي بماند.

شهيد محمدامين شيرازي

اي امام! من عاشق تو بودم

محمد و مهران ‌دو قلو بودند؛ بچه نازي‌آباد. پدر و مادرشان هر دو معلم بودند. محمد بچه درسخواني بود. به ادبيات علاقه خاصي داشت. هنوز ۱۷ سالش تمام نشده بود كه هوايي شد برود جبهه اما پدرش رضايت نداد. پيش از محمد، برادرش مجيد در منطقه بود. خودش را به آب و آتش زد و بالاخره شناسنامه اش را دستکاري كرد و با کپي شناسنامه برگه اعزام گرفت و رفت جبهه. در عمليات بدر دست چپش به سختي زخم برداشت و از خدمت سربازي معاف شد. در همين عمليات، برادرش مجيد مفقود شد. برادر ديگرش مهران هم در عمليات ديگر پايش را از دست داد. محمد بعد از عمليات بدر به لشكر 27 محمد رسوال الله(ص) پيوست. به خاطر جراحت دستش، پيک دسته بود. قبل از شهادت، يک تسبيح و يک شيشه عطر نزد خانواده به امانت سپرده بود تا همراه جنازه‌اش دفن کنند. در عمليات فتح فاو تركش به سينه اش خورد و در جا شهيد شد. وقتي پيکر مطهرش به تهران بازگشت، امانت‌هايش را صحيح و سالم پس دادند. محمدامين در وصيت نامه‌اش نوشته: «اي امام! من عاشق تو بودم. براي اسلام و قرآني که تو عزيزش مي‌داري و به فرمان تو قدم در راه انقلاب نهادم.»

فکر نمی کنم ما را فراموش کند

 

گفت و گو با فریبا روان همسر مهندس شهید علیرضا باقری

خبرگزاری دفاع مقدس : بعد از آن خواب عجیب ، دیگر حوصله هیچ کاری را نداشت. می رفت پشت پنجره اتاق کارش و به انتهای باند فرودگاه خیره می شد و می گفت: «بچه ها، باور کنید انتهای همین باند هواپیما سقوط می کند و من شهید می شوم». هیچکس حرفش را جدی نمی گرفت. بچه ها سربه سرش می گذاشتند و می خندیدند. اما علیرضا جدی تر از این حرفها بود. انگاری شست اش خبر دار شده بود که خبرهایی هست. صبح ششم آذر 85 سر ساعت 7 و 38 دقیقه صبح وقتی هواپیمای آنتونوف74 سپاه وارد باند پرواز شد تا تهران را به مقصد بندرعباس ترک کند، چند قدم مانده به انتهای باند از مسیر منحرف شد و بال هواپیما به زمین کشید و در یک آن آتش گرفت و همه چیز سوخت و خواب علیرضا بالاخره تعبیر شد. به بهانه هفتمین سالگرد شهادت مهندس پرواز علیرضا باقری به سراغ همسر گرامی ایشان خانم «فریبا روان» رفتیم تا فرازهایی از زندگی شهید باقری را از زبان ایشان بشنویم. آنچه می خوانید برش های کوتاه از زندگی بلند این شهید سعید است.

*****

سایه آشنا

نشسته بوديم زير نور شمع، ‌عليرضا تند تند صحبت مي­كرد و از خودش مي گفت. انگاري براي رفتن عجله داشت. شب اولين آشنايي مان بود. چند بار خواستم سرم را بلند كنم و چهره علي رضا را ببينم اما جرات نكردم؛ خجالت كشيدم. سايه عليرضا افتاده بود روي فرش. زل زده بودم به سايه اش و با گلهاي قالي بازي مي كردم. بوي شمع پيچيده بود توي اتاق. هر چه منتظر شدیم برق نیامد. حس غريبي داشتم. عليرضا هم عجله داشت. آخر سر هم رو كرد به مادرش و گفت: «زود باشيد، برويم . من در بسيج كار دارم». شب خواستگاري هم به فكر بسيج بود.

سربزیر

عليرضا زياد غريبه نبود. پدر و مادرش را مي شناختم. پدرش دوست پدرم بود. هر دو توي اداره استاندارد كرج كار مي­كردند. پدر عليرضا راننده سرويس بود. پدر من هم راننده بود. با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم. به نوعي در شهرك سجاديه همسايه بوديم. مادر عليرضا اهل روضه و نذر و نياز بود. مادرم مرتب در جلسات روضه شان شركت مي­كرد. من هم چند باري كه مراسم نذري داشتند رفته بودم خانه شان. عليرضا را هم ديده بودم. اما عليرضا به قدري نجيب و با حيا بود كه شب اول آشنايي مان گفت: «من تا به حال شما را نديده بودم». از بس که سربزير بود.

 آقای خلبان

همين كه خانواده باقري رفتند. حرف و حديث ها شروع شد. عليرضا سپاهي بود. فامیل ها هی می رفتند و می آمدند و در گوشم مادرم پچ پچ می کردند : «عليرضا سپاهيه و ممكن است زندگي سختي داشته باشه. حالا هم كه خلباني مي خونه، هميشه جانش در خطره. حواستون را خوب جمع كنيد. »اما مادرم راضي بود. از عليرضا خوشش مي آمد. من هم دست كمي از مادرم نداشتم. راستش دو دل بودم. با اينكه درس مي خواندم اما از روحيات و اخلاق عليرضا خوشم مي آمد. گفتم: خدايا اگر صلاح است اين وصلت جور شود. تصميم گيرنده خودت هستي. تسليم خواست خدا شدم. وقتي ديدم خانواده ام رضايت دارند من هم شك و ترديد را كنار گذاشتم و گفتم خدايا راضي ام به رضاي تو.

                             

 سپاهی

جلسه دوم كه آمدند براي خواستگاري، عليرضا بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت: «من يك سپاهي ام با ماهي 7000 تومان حقوق. يك ماشين ژيان هم دارم. همه دارائي من همين است. هيچ چيز ديگري ندارم. البته 4 سال هم ماموريت خارج از تهران دارم». عليرضا آنقدر ساده و خودماني صحبت كرد كه من شرط و شروط هام همه اش از يادم رفت. اصلاً فراموش كردم كه مي­خواستم چي بگويم. فقط گفتم: من هم چيزي از شما نمي خواهم . تنها خواسته ام اخلاق و ديانت شماست. با اينكه تنها دختر خانواده بودم اما چيزي از عليرضا نخواستم.

 خانه کوچک

براي مراسم عقد، كلي برنامه داشتیم. براي شروع مراسم همه چيز آماده بود اما با رحلت حضرت امام برنامه مان به هم خورد و عليرضا سپاهپوش شد. عليرضا عاشق امام بود. امام خميني (ره ) را خيلي دوست داشت. قرار بود كه ما براي مراسم عقد برويم خدمت حضرت امام (ره). با رحلت امام عليرضا خيلي به هم ريخت. چون فوق العاده امام را دوست داشت. امام را مثل پدرشان مي دانست. بعد از مراسم چهلم امام، بالاخره 11 تير 68 عقد كرديم. مراسم عروسي مان هم خيلي ساده برگزار شد. فقط ميوه و شيريني داديم. در همان شهرك سجاديه زندگي مشتركمان را شروع كرديم. 4 ماه در شهرك بوديم تا اينكه ماموريت عليرضا جور شد و رفتيم اصفهان. آنجا خانه كوچكي را اجاره كرديم . عليرضا دستی به سر و روي خانه كشيد. نقاشي كرد و خانه رو براه شد. اسباب و اثاثيه را چيديم و ...

 روزهای سخت

توي اصفهان روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم. از لحاظ وضع مالي خيلي در مضيقه بوديم. سخت زندگي مي كرديم اما به خاطر اخلاق و صبوري عليرضا تحمل مشكلات برايم آسان بود. با وجود عليرضا اصلاً مشكلات را حس نمي كردم. در كنار عليرضا شاد بودم. چند ساعتي كه عليرضا مي رفت سركار، بال بال مي زدم كه زود برگردد خانه . با وجود ايشان خيلي راحت و آرام بودم. همين كه ماموريت عليرضا در اصفهان تمام شد، برگشتم تهران. چند مدتي در شهرك سجاديه زندگي كرديم. بالاخره سال 75 در جنت آباد يك خانه نقلي خريديم و صاحب خانه شديم. همان سال پسرم مرتضي  به دنيا آمد. آن موقع عليرضا در پايگاه قدر-نيروي هوايي سپاه- بود.

سوغات جنگ

سارا كه به دنيا آمد، خانه جنت آباد را فروختيم و خانه ديگري درميدان امام حسين(ع)  خريديم.  زندگي عادي مان جريان داشت كه عليرضا از ناحيه ريه دچار مشكل شد و ناراحتي تنفسي پيدا كرد. عليرضا به قدري تودار بود كه از مجروحيت اش چيزي نمي گفت. گويا در زمان جنگ شيميايي شده بود. گفتند بهتر است خانه تان را بفروشيد  و بروید جاي خوش آب و هوا زندگی کنید. عليرضا با چند نفر از دوستانش مشورت كرد. پيشنهاد دادند كه بروید منطقه 22 (شهرك شهيد باقري). سا ل85 وقتي اولين بار آمديم شهرك شهيد باقري تا وضعيت خانه هاي شهرك را ببينيم، همين كه به شهرك رسيديم ، يك آه بلندي كشيد و گفت: «به به ! شهرك شهيد باقري!».

 شبهای قدر

همين كه در شهرك شهيد باقري ساكن شديم ،‌عليرضا براي گرفتن مدرك مهندسي پرواز رفت اوكراين. براي گرفتن اين مدرك خيلي سختي كشيد. يك دوره دراكراين رد شد. به خاطر همين مجبور شد كه يك دوره ديگر برود. دوره دوم ماموريتش به اكران، مصادف شده بود با ماه مبارك رمضان. از اين بابت خيلي ناراحت بود. مي گفت: «حيف است كه شبهاي قدر را از دست بدهم». هر چقدر اصرار كرد كه تاريخ دوره را عوض كنند تا در ايران بماند و روزه بگيرد قبول نكردند. بالاخره رفت اكراين و 23 ماه مبارك رمضان برگشت تهران. آن شب از راه نرسيده دست مرتضي را گرفت و رفت هيئت براي احيا. گويا در اكراين در شب 21 رمضان خيلي گريه كرده بوده. آخر عليرضا اهل روضه و هيئت بود.

انتهای باند

عيد فطر همان سال خواب ديده بود كه هواپيمايشان در انتهاي باند فرودگاه سقوط مي­كند و عليرضا همراه با «علي الله يار» شهيد مي شود. البته اين خواب را به من تعريف نكرده بود اما توي پايگاه به همه دوستانش گفته بود كه من شهيد مي شوم. آنقدر اين موضوع را تكرار كرده بود كه آخر سر همكارانش گفته بودند : «عليرضا جان تو و علی الله يار هر دو مهندس پرواز هستيد، ‌هر پرواز هم يك مهندس پرواز  بيشتر نياز نداره پس چطور ممكنه كه شما با هم شهيد شويد؟» بعد به شوخی گفته بودند:« دو مهندس پرواز در يك هواپيما نمي گنجد». اما عليرضا خیلی جدی روبروي پنجره اتاق محل كارش مي ايستاد و انتهاي باند را نشان مي داد و مي گفت: «باور كنيد من همان جا، انتهای باند شهيد مي شوم». هیچکس حرف علیرضا را باور نمی کرد.

ادامه نوشته

بلند شو روضه بخوان

                         
                     گفت و گو با رقیه خلیلی مادر دانشجوی شهید "فرهاد (محمد) مروتی"

خبرگزاری دفاع مقدس: در برزخ عجیبی گیر کرده بود. مانده بود بین رفتن به جبهه و ماندن در دانشگاه کدام را انتخاب کند. هر کلکی بلد بود سوار کرد تا پدرش را راضی کند اما فایده نکرد. دنبال یک بهانه درست و حسابی بود تا پدرش را برای رفتن به جبهه مجاب کند. همینکه امام دستور داد: «هرکس بتواند تفنگ به دست بگیرد، برود جبهه»؛ بهانه‌اش جور شد. با خوشحالی ساکش را برداشت و از دانشگاه زد بیرون و آمد تهران و رضایت پدرش را گرفت. فرهاد بی‌معطلی رفت شلمچه و آنجا آرپی جی زن گردان علی اکبر (ع) شد. در عملیات کربلای ۸ هنگام آزادسازی فاو یک لحظه سینه‌اش سوخت اما اعتنا نکرد. پیش رفت اما استنشاق گاز شیمیایی راه نفسش را بست و عاقبت از نفس افتاد و نامش برای همیشه جاودانه شد. برای آشنایی بیشتر با دانشجوی شهید فرهاد (محمد) مروتی به سراغ «خانم رقیه خلیلی» مادر گرامی شهید مروتی رفتیم تا شنونده خاطرات این بانوی صبور و مهربان باشیم. این مادر عزیز که در غرب تهران (شهرک یاس) زندگی می‌کند، در سینه دردمند خود خاطرات زیادی از جگر گوشه شهیدش به یادگار دارد.

                                                                                ***

جشن تولد

اسمش «فرهاد» بود اما از اول، اسمش را زیاد دوست نداشت. می‌گفت: از اسمم خوشم نمی‌آید. هر وقت فرهاد صدایش می‌کردیم جواب نمی‌داد. می‌گفت: اسم من «محمد» است. ما هم محمد صدایش می‌کردیم. از اسم محمد خیلی خوشش می‌آمد. وقتی ۱۵ ساله شد ولیمه‌ دادیم و اسمش را رسماً محمد گذاشتیم. محمد فرزند اولم بود. نیمه شعبان ۱۳۴۵ به دنیا آمد. جشن تولدش با تولد آقا امام زمان (عج) یکی شد. خدا بیامرز پدرش ارتشی بود. به خاطر شغل همسرم آن موقع ما در شهر بروجرد زندگی می‌کردیم. تا کلاس پنجم ابتدایی در بروجرد درس خواند. محمد درسش خیلی عالی بود. حتی چند تا بچه زیر دستش بودند. در مدرسه به آن‌ها درس می‌داد. بچه‌ها در عوض به محمد کادو می‌دادند اما قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «من برای رضای خدا به شما درس می‌دهم». وقتی انقلاب پیروز شد ما در مریوان زندگی می‌کردیم. همسرم رئیس پاسگاه مریوان بود. محمد کلاس اول راهنمایی را در مریوان خواند اما خیلی سختی کشید.

میم مثل محمد

این بچه خیلی فرق داشت. از بچگی همینطور بود. من ۶ فرزند دارم اما محمد یک چیز دیگر بود. با بچه‌های دیگر خیلی فرق داشت. نمی‌دانم چه جوری بود. فکر می‌کنم خداوند این‌ها را برای خودش آفریده بود (بغض می‌کند). برای من هم پسر بود. هم پدر و هم مادر! این طوری بگویم آقا، همه کَس و کارم بود. الان بچه‌ها می‌گویند: مامان از ما انتظار نداشته باش، مثل محمد باشیم. ما اصلاً نمی‌توانیم مثل محمد باشیم.» خیلی بامحبت بود این بچه. رفتارهای عجیب و غریبی داشت باور کنید خیلی فهمیده بود. این بچه از‌‌‌ همان اول خیلی قانع بود. همیشه لباس‌های ساده می‌پوشید. به قدری که یک روز همسایه‌مان آمد سراغ من و گفت: «ببخشید خانم مروتی، مگر محمد شلوار دیگری ندارد؟» پرسیدم چطور مگر؟ جواب داد: «همیشه یک شلوار طوسی رنگ می‌پوشد. شما چقدر این یک شلوار را می‌شوئید و اتو می‌کنید؟» گفتم: محمد شلوارهای زیادی دارد اما نمی‌پوشد. همسایه‌مان با تعجب پرسید: «وا چرا؟!» گفتم: محمد می‌گوید: «حالا که بچه‌های محل شهید می‌شوند و خانواده‌ها داغدارند، خوب نیست که من شلوارهای رنگارنگ بپوشم» محمد ضمن ساده پوشی به پاکیزگی و اتوی شلوار زیاد اهمیت می‌داد.

مدرسه ارشاد

بعد از پیروزی انقلاب همسرم انتقالی گرفت و آمدیم تهران و در محله «تولید دارو» ساکن شدیم. محمد دوره راهنمایی را در مدرسه ارشاد (مهرآباد جنوبی- سرآسیاب) با موفقیت تمام کرد. بعد در دبیرستان امام صادق (ع) دیپلم گرفت. از اول به رشته روان‌شناسی خیلی علاقه داشت. اما وقتی در کنکور سراسری شرکت کرد، در رشته ادبیات دانشگاه رازی سنندج قبول شد. ساکش را برداشت و رفت کردستان (سنندج). توی دانشگاه هم، درسش خیلی خوب بود. هم درس می‌خواند و هم در انجمن اسلامی دانشگاه فعالیت می‌کرد. چند بار خواست برود جبهه اما خدا بیامرز پدرش اجازه نداد و گفت: «پسرجان! این مملکت به جوانهای تحصیلکرده و متخصص نیاز دارد. شما درستان خوب است، اجازه نمی‌دهم بروید جبهه. اگر واجب باشد من به جای شما می‌روم.» خدا بیامرز می‌ترسید. محمد را خیلی دوست داشت. محمد هم همینطور؛ به پدرش علاقه شدیدی داشت. طوری که اگر پدرش سه روز بیشتر جایی می‌ماند یا خانه نمی‌آمد، محمد تب می‌کرد. یک بار جرات کردم و گفتم: آقا چرا نمی‌گذارید محمد برود جبهه؟ عصبانی شد و هر دو تای ما را از خانه انداخت بیرون (می‌خندد).

پی نوشت:
این گفت و گو در  خبرگزاری دقاع مقدس منتشر شده است. با تشکر فراوان از خانم شریف پور
ادامه نوشته

دشت های سبز ، لاله های سرخ


گفت و گو با ملیحه شهبازی همسر پاسدار شهید حسین پور رضا

«ورجوی» نام روستایی کوچک و با صفا در نزدیکی مراغه است. خیلی ها این روستای کوچک را با «معبد مهر» و باغ های بزرگ ومعروف انگورش می شناسند . اما خیلی های دیگر نام این روستا را به خاطر «لاله های سرخ» اش به یاد دارند. این روستای کوچک 53 شهید تقدیم انقلاب کرده است. «پاسدار شهید حسین پور رضا» از شهدای والامقام همین  روستا است که پس از سالها حماسه آفرینی در لشکر قهرمان و خط شکن 31 عاشورا عاقبت در مرحله دوم عمليات والفجر 4 در بازپس گيري کله قندي در منطقه پنجوين عراق به فیض عظیم شهادت نائل شد و به صف عاشورائیان پیوست. برای آشنایی بیشتر با این شهید سرافراز به سراغ خانم «ملیحه شهبازی» همسر گرامی شهید رفتیم. خانم شهبازی که این روزها در شهرک یاس سکونت دارد، با صبر و حوصله فراوان فرازهایی از زندگی پر برکت همسرش را بازگو کرد که می­خوانید. 

****

متولد آذر

حسین بچه روستا بود. متولد 19 آذر 1336. دوره کودکی حسین در روستای ورجوی مراغه سپری شد. بچه چهارم خانواده بود. پدرش کشاورز بود و در روستا کشاورزی و باغداری می کرد. باغ انگور داشت. حسین دوره دبستان و راهنمایی را در روستای ورجوی خواند. تا جائی که من می دانم، درسش خوب بود. علاقه داشت به مدرسه. هم درس می خواند و هم کمک حال پدرش بود.  قالی بافی هم بلد بود. هر وقت فرصت می کرد پشت دار قالی می نشست. روستای ورجوی دبیرستان نداشت. به خاطر همین برای ادامه تحصیل، رفت مراغه. دوره دبیرستان را آنجا خواند و دیپلم گرفت.

بچه های انقلاب

قبل از انقلاب می رفت پای صحبت های روحانی روستا، «حاج آقا سید رضا» می نشست. حسین اهل نماز و مسجد بود. بیشتر در مسجد «بزرگ» و مسجد «حمام» فعالیت می کرد. روزهای پنج شنبه دعای کمیل شان تعطیل بردار نبود. حسین به واسطه صحبت های حاج آقا سید رضا  با اوضاع کشور و جریانات انقلاب بیشتر آشنا شد. دلش با انقلاب بود. بعد از پیروزی انقلاب به اتفاق «یوسف ساعدی»، «محمدحسن اکرمی آذر»، «محمد حسین شهبازیان»، «غلامحسین حیدری» و برادرم «عزیز شهبازی» رفتند و در سپاه مراغه استخدام شدند. با عضویت در سپاه ، کار قالی بافی را رها کرد . بیشتر وقتش در سپاه مراغه سپری می شد.

پاسدار ساده

17 اسفند 60 آمد خواستگاری من. آن شب بدون مقدمه گفت: «من یک پاسدار ساده هستم . چیزی هم ندارم. من شاید بتوانم یک زندگی ساده برای شما فراهم کنم. شاید روی موکت زندگی کنیم. بهتر است اینها را بدانی.» آن موقع برادرم تازه شهید بود . هر چه حسین گفت من هم به خاطر شهادت برادرم قبول کردم. وقتی صحبت از مهریه شد گفت: «ملیحه، تو خواهر شهید هستی ، من هم یک پاسدارم. پس باید مهریه ات کم باشد که جوانان روستای مان به ما نگاه کنند و الگو بگیرند.» بالاخره مهریه ام 14 سکه بهار آزادی تعیین شد.  من هم خجالت کشیدم و چیزی نگفتم.

روز به یاد ماندنی

روز عروسی کلی مهمان داشتیم. اما خبری از حسین نبود. آن روز خیلی دیر کرد. همه دلواپس بودیم. بالاخره دم غروبی آمد خانه. مادر شوهرم گفت: «مثلاً امروز روز عروسی ات هست پسرجان! مجا بودی تا حالا؟ روز عروسی هم سپاه را ول نکردی؟ »حسین سرش را انداخت پایین و گفت : «ننه جان؛ باورکن خجالت کشیدم اجازه بگیرم و زودتر بیایم خانه.» مادر شوهرم گفت: شیرینی بیاورید حسین دهانش را شیرین کند. وقتی شیرینی تعارف کردند، حسین نخورد. مادرش هم چیزی نگفت. بعداً فهمیدم که آن روز حسین روزه بوده! روزهای دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفت. این عادتش تا آخرین روز زندگی اش ترک نشد. بالاخره روز 11 فرودین 61 عروسی کردیم و زندگی مشترکمان شروع شد.

پی نوشت: 

این گفت و گو در تاریخ 92/11/1 در همشهری محله 22 به چاپ رسیده است.

ادامه نوشته