سفیر غریب
تنها و بی کس در کوچه های غریب شهر نفرین شده
همه آنها که تا دیروز گرداگردش را گرفته بودند ،
همه ،"سفیر عشق" را تنها گذاشته و رفته بودند .
"اشباه الرجال" هر یک به بهانه ای سفیر عشق را تنها گذاشته و به کنج عافیت خزیده بودند.
هر یک به بهانه ای
برخی به امید سیم و زری ، بعضی به خاطر ترس تیغ و خنجری و گروهی به امید صله ای و سمتی!
"بی وفایان بزدل" کوفه یک جانبه عهد خویش با "فرستاده" امام عشق گسسته بودند
و اینک مسلم بود و یک کوفه بی وفایی ،
مسلم بود یک کوفه نیرنگ و دغلبازی
مسلم بود و غرقاب تنهایی و بیکسی
"بی وفایی" از در و دیوار شهر بالا می رفت
انگار کن از آسمان باران غم می بارید
مسلم تنها بود
کوچه های تنگ کوفه بوی وحشت و اختناق می داد
درها همه به روی مسلم بسته بود
یک "مرد " در شهر نبود
شهر "خالی" بود انگار
تنها مسلم بود و بس
"مرد" تنها
در غروب تنگ به هر کوچه که سرک می کشید
غم بود و ماتم
مسلم دلش گرفته بود
نه برای مظلومیت خودش بلکه برای امام مظلومی که در "راه" بود
مسلم دل دریائی اش پیش امام بود
برای تنهایی خودش بیمناک نبود ، در اندیشه بی کسی امام بود
غریب کوفه دلش گرفته بود .
هر چند آهنگ شهادت کرده بود اما دلش پیش سالار عشق بود
انگار کن فردا را می دید و قتلگاه کربلا را و امام عشق را و غارت خیام را ،
سرنگونی بیرق قمر بنی هاشم را و تنهایی سجاد (ع) را
مسلم تنها بود و به تنهایی به تنهایی امام می اندیشید
غریب کوفه عاقبت نتوانست تحمل کند غم تنهایی امام را
عاقبت دل به طوفان سپرد و سر به شمشیر کوفیان بی وفا بخشید
تا اولین قربانی امام عشق باشد
و این چنین بود که "محرم" آغاز شد.
