من و آوای نهنگ!
یکی یکی ویترینها را نگاه میکنم. مثل همیشه دیدن کتابها از پشت ویترینها برایم جذاب است. به ویژه وقتی که وضع مالی ام خوب باشد! آمده ام دنبال «آوای نهنگ» کتاب جدید احمد بیگدلی. هنوز به چشمم نخورده . در بیشتر ویترین کتابفروشیها، «دا» جا خوش کرده. با دیدن «دا» نمی توانم خوشحالی ام را پنهان کنم. راستش از وقتی که خواندن این کتاب قطور را تمام کرده ام دلم برایش بد جوری تنگ شده. انگار هر آن منتظر شنیدن یک اتفاق دیگر برای خانم حسینی هستم . یک خبر تلخ دیگر از خرمشهر. یک خبر دیگر از جنت آباد یا یک خبر از علی. انگار این کتاب تمام شدنی نیست. همیشگی است. بیشتر از یک هفته است که کتاب را تمام کرده ام اما هنوز تمام شدنش را باور نکرده ام. این کتاب بد جوری آدم را دچار خودش می کند. گفتم «دچار»، یاد شعر سهراب سپهری افتادم. دچار یعنی عاشق! بگذریم ... به قول دکتر شریعتی کجا بودیم؟ ... ویترین ها را یکی یکی دید می زدم.«من او» رضا امیر خانی همچنان پر فروش است. رسیده به چاپ بیست و ششم. اما از «بی وتن» خبری نیست. اصلاً ندیدمش! راستش نمی دانم چه سری است که هنوز این کتاب روی دستم باد کرده . چند بار تصمیم گرفته ام تمامش کنم اما نشده . باید از فصل ژنتیک شروع کنم.
بالاخره دیدمش «آوای نهنگ» را. کتاب عمو سیبلو را می گویم. احمد بیگدلی را. بیگدلی بعد از استقبال خواننده ها از کتاب «اندکی سایه»، افتاده روی دور تند و همین جوری دارد کتاب تولید می کند. شنیده ام به تازگی نوشتن رمان «زمانی برای پنهان شدن» را تمام کرده و «بیتردید سهشنبه بود» را می نویسد. کتاب را گرفتم. بعد «فرزند پنجم» را دیدم . بدجوری چشمک می زند. «برنده جایزه نوبل ادبی 2007» البته «بیابان » هم بود. نوبل ادبی 2008 اما من 2007 را انتخاب کردم. اثر خانم لسینگ را ! بعد رسیدم به «کافه پیانو» ! دل به دریا زدم و من هم یکی از مشتری های کافه شدم. مثل اینکه توی این کافه خیلی خبرهاست که این قدر مشتری پرو پاقرص دارد. وقتی از کافه پیانو خارج شدم دیگر چیزی به غروب نمانده بود ... خسته بودم. از مقابل نشر صریر رد می شدم که نشریه پلا ک هشت توجهم را جلب کرد . شماره 3 و 4 را خریدم. دیگر داشت دیر می شد. باید به BRT می رسیدم. کتابگردی بس بود.