|
«دردواره ها » دو ساله شد. انگار همین دیروز بود که نخستین پست را نوشتم . برای کسی که کارش نوشتن است ، نوشتن در فضای مجازی هم لذت بخش است . در یک چشم به هم زدن ، دردواره ها یکساله شد و حالا جشن تولد دوسالگی آن است. همه تلاشم بر این بوده که مطالب زیبا و به درد بخور تهیه و منتشر کنم . هر چند فرصت کافی برای این کار نداشتم اما در حد توان سعی کردم مطالبی مفید برای عزیزان بنویسم. در جشن یکسالگی قول داده بودم بیشتر بنویسم به ویژه در باره موضوع «یک قطره باران»! اما نشد. باور کنید فرصت نشد . شما که غریبه نیستید در روزهایی که کذشت بیشتر فرصت من صرف کار برای امرار معاش شد و گرنه چه لذتی بالاتر از نوشتن و خواندن و البته عکس های خوب دیدن است. در پست های یک سال قبل بیشتر از سال نخست از عکس های زیبا استفاده کردم . بارها گفته ام که دیوانه عکس و عکاسی ام . این روزها فرصت کنم عکس می بینم . باور کنید بد جوری شیفته عکس شده ام . به هر حال امیدوارم فرصتی پیش بیاید که بیشتر در خدمت عزیزان باشم . قول می دهم بیشتر عکس ببینم و مطالبی گزیده و مفید بنویسم . به ویژه اینکه به جد پستهای «یک قطره باران» را فعال کنم البته جدیداً بخشی به عنوان « نامه هایی برای همسرم » انتخاب کرده ام که قرار است نامه های کوتاهی به سبک زنده یاد نادر ابراهیمی برای همسرم بنویسم البته باز اگر مجالی باشد و حوصله ای و سر سوزن ذوقی . دوستتان دارم.
بزرگترین معلم انسان خودش است مخصوصاً در نوشتن. شارن میگنری
بد جوری دوستش دارم . منظورم «داستان همشهری» است که به کوشش و تلاش نازنینی به نام مهدی قزلی تهیه و منتشر می شود. امروز موفق شدم که تازه ترین شماره یعنی شماره 5 آن را تهیه کنم . این شماره پرونده ای در باره «هوشو» (هوشنگ مرادی کرمانی ) نویسنده نازنینی که دوستش دارم به ویژه کتاب «شما که غریبه نیستید» . به هر حال هر چند فرصت کافی نداشتم اما ناخکی به کتاب شماره 5 زدم. کیفور از خواندن چند مطلب از کتاب شماره 5 بودم که خبر رسید کتاب شماره 6 هم نتشر شده آنهم در باره پیرمرد دوست داشتنی و قصه گوی مهربان زنده یاد مهدی آذر یزدی. بی صبرانه منتظر تهیه این کتابم. فعلاً هیچ ملالی نیست جز نبود فرصت که آنهم ان شاء ا... بر طرف می شود.
8 برش کوتاه از زندگی سردار غلامحسین
افشردی به بهانه بیست و هفتمین سالگرد شهادت نابغه جنگ تکیده بود
و لاغر، با محاسنی کم پشت و صورتی نسبتاً کشیده . چشم هایی درشت و نافذ داشت با
نگاهی عمیق و تیز و قلبی روشن که دریایی
از مهربانی در آن موج می زد. «کوچک» بود
به چشم خودش؛ در حد یک بسیجی ساده شاید
اما به چشم دیگران با همه ریز نقشی و جثه
نحیف و استخوانی اش «بزرگ» می نمود . نظامی نبود اما فرماندهی اعجاب برانگیزش بارها نقشه ژنرال های کارکشته و
کهنه کار عراقی را نقش بر آب کرده و ماشین جنگی عراق را به گل نشانده بود. با
شناسایی، حسن تدبیر و فرماندهی خیره کننده اش در فتح خرمشهر ، کلید بصره را از دست
صدام قاپید. همین ها کافی بود که دوست و دشمن به احترام این ژنرال جوان که «مغز
متفکر جبهه » یا به تعبیری «بهشتی جنگ » می نامیدندش ، کلاه از سر بردارند . قد 8
برش کوتاه به زندگی این مرد بزرگ سرک کشیده ایم: ............................................................................................................................... 1- غلام
حسین چیزی به عید نمانده بود )25
اسفند 1334 (
صدای دومین بچه خانواده افشردی در راهرو بیمارستان «مادر» تهران پیچید. نوزاد هفت
ماهه بود . بسیار ضعیف و ناتوان. «موقع
تولد یک کیلو هشتصد گرم وزن داشت . چون زمان تولد ایشان مصادف شد با سالروز تولد
امام حسین (ع) از امام خواستم تا این بچه سالم بماند . نذر کردم اسمش را غلامحسین
بگذارم. » نوزاد به شدت ضعیف بود و پوست
نازکی داشت . «برایش لباس ململ می دوختم که نرم باشد و یک وقت پوستش را زخمی نکند.
قبل از پوشیدن لباس تمام بدنش را با پنبه می پوشاندم » غلامحسین ساکت و ارام بود .
تا یک ماه اول صداش درنمی آمد. موقع گریه
فقط صورتش را جمع می کرد. |
About
به قول مصطفی مستور Archivesبهمن 1388دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
ساز دهنی
عكس |